#ضربه_نهایی_پارت_448

بلافاصله نگاهی به هردو رگ پاره شده ی دست او انداخت .
اورا روی رختکن انداخت و با سرعت پیراهنش را از تن کند . ان را جرداد و با سرعت عجیبی زخم هردو دست او را
محکم بست وبلافاصله جسم برهنه و بی جانش را در آغوش کشید ومانند جانی شیرین به خود فشرد . سپس با قدم هایی بلند از حمام
خارج شد و قبل از اینکه به سمت در خروجی بدود لحظه ای نگاهش مات ماند روی دورد پای خیس روی سطح سرامیک که تا در
خروجی ادامه داشت !!!
فکری رعد اسا از ذهنش عبور کرد و باعث شد فکش قفل شود !!
اما الان فقط باید به نجات جان یسنا می اندیشید .
یسنا را در صندلی پشت گذاشت وسریع سوار ماشین شد وماشین را به پرواز دراورد . خیابان در ان وقت شب خلوت بود وبرای او چه
اهمیتی داشت که دوربین ها هر چند دقیقه سرعت او را ثبت می کردند !!
صدای نفس های یسنا کند شده بود وحالا دیگر کاملا هوشیاری خود را از دست داده بود !!
مقابل بیمارستان ماشین را نگه داشت صدای ناهنجار ترمز ناگهانی با آن سرعت بالا و کشیده شدن لاستیک روی آسفالت ، سکوت شب
را در هم شکاند !
با شتاب از ماشین پیاده شد و جسم بی جان یسنا را در آغوش گرفت وبه سمت بیمارستان پاتند کرد . داخل که شد چنان نعره ای کشید
که بلافاصله چندین نفر دورش را گرفتند و یسنا را از آغوشش جدا کردند و روی برانکارد گذاشتند .
سراج تا خود پشت اتاق عمل دست او را رها نکرد و قبل از اینکه وارد اتاق عمل شود خم شد و پربغض در کنار گوشش زمزمه کرد
_زنده بمون یسنا لطفا !!
سپس دست او را رها کرد و در اتاق عمل بلافاصله پشت سرش بسته شد .
کلافه وعصبی پنجه ای روی موهایش کشید و خودش را روی صندلی رها کرد .
نگاهی به ساعت انداخت .
ساعت از سه صبح گذشته بود .

romangram.com | @romangram_com