#ضربه_نهایی_پارت_447
سعی کرد ره سختی پلک هایش را باز نگه دارد .
چند ثانیه بعد در حمام باز شد و قامت مردانه ی سراج در درگاه در ظاهر شد .
نور امیدی بلافاصله در دل یسنا تابید
شاید خودخواه بود اما
او از تنهایی مردن به شدت می ترسید
صدای یا خدای بلند سراج در حمام پیچید وکل وجود یخ زده ش را لرزاند .
اخرین چیزی که دید کوبیدن محکم دست سراج برروی سرش بود وقدم های بلندی که به سمت او برداشت .
دیگر نتوانست پلک هایش را باز نگه دارد
و دردل از خدا راشکر کرد که قبل از مردن توانسته بود سراج را ببیند .
سراج که کنارش قرار گرفت . تمام توانی که برایش مانده بود را در خود جمع کرد و به سختی گفت
_س.. س.. س..ر..ر..ا..ج
سراج اما بی اهمیت به صدا زدن او ، با سرعت خم شد وجسم خیس غرق در خون یسنا را از آب بیرون کشید .
صدای ناله ی بی جانش را شنید وقلبش شرحه شرحه شد .
اما زود به خودش مسلط شد .
باید یسنا را نجات می داد .
کلمه ی باید را خشمکین بلند چتد بار فریاد کشید ولرزیدن گوشه ی پلک یسنا را دید . رنگ صورت گچ شده و کبودی لبانش برای لحظه
ای او را ترساند . اما برترسش فائق شد وگفت
_تو زنده می مونی یسنا ، زنده می مونی
بهت قول میدم .. فقط تحمل کن ، تورو جون خاتون قسم تحمل کن
romangram.com | @romangram_com