#ضربه_نهایی_پارت_446

از اینکه می خواست او راتنها بگذارد اندوهگین بود . زیرا بارها بهم قول داده بودند که تا اخر خط باهم باشند .
ارزو کرد سراج هرچه زودتر او را فراموش کند و بعد از او زندگی خوبی برای خود دست وپا کند !!!
حالا دیگر سوی چشمانش خیلی کم شده وهمه چیز را سایه وار می دید .
فهمید که به اخرای خط رسیده ست .
دلش می خواست در آخرین لحظه به طاها فکر کند .
درست زمانی که فکرش به سمت طاها تنها مرد زندگیش کشیده شد
صدای تقه ای را به در حمام شنید .
ابتدا گمان برد توهم زده ست .
اما دوباره آن صدارا شنید وچند ثانیه بعد صدای سراج به او فهماند که هنوز توهم نزده !!!

صدای سراج را شنید .قلب و کل وجودش به سمت او پرکشید .
دلش می خواست در آغوش کسی که از برادر خونی به او نزدیکتر بود جان بدهد .
_این وقت شب اخه چه وقته حموم رفتنه دختر !!!
بیا بیرون تا حساب تو یکی رو برسم یاشار وخاتون دیوونم کردن دختره ی تخس !!!
لب هایش به سختی به نیم لبخندی کش آمد !!
خواست حرفی بزند اما نتوانست .
ناامیدانه تلاش مذبوحانه کرد اما بی فایده بود !!!
صدای محکم سراج را مجدادا شنید
_یسنا تا چند ثانیه دیگه بیرون نیایی در رو باز می کنم
لب هایش از شدت بغض لرزید

romangram.com | @romangram_com