#ضربه_نهایی_پارت_445

لبخندی روی لبانش نقش بست. اما بلافاصله لبخند روی لبانش خشک شد وقتی به این اندیشید که خاتون ویاشار وسراج از مرگش چه
عذاب ودردی خواهند کشید.
حتی در ان لحظه بیشتر از مرگش ، قلبش برای خاتون و یاشار آتش گرفت وسوخت . و در آن لحظه ی پردرد ارزو کرد که یاشار
هیچگاه عذاب وجدان برای خودکشی ساختگی او نگیرد . کاش زبانش لال می شد وهرگز اسم خودکشی را نمیاورد !!
نمی دانست چقدر گذشت ، زمان از دستش خارج شده بود وذهنش دیگر خوب کار نمی کرد . ضعف برکل بدنش مستولی شده بود
وسرمای کشنده ای در جانش نشسته بود !!
صدای قدم های محکمی در سرامیک حمام منعکس شد .
حتی در آن حال وخیم هم تشخیص داد که این صدای قدم های محکم متعلق به آن مرد درشت اندام است !!!
نشستن مرد را در کنارش احساس کرد . دستان بی جانش بالا برده شده و بعد روی وان افتاد .
سپس یکی از چشمانش با سرعت به سمت پایین کشیده شد .
نگاه زرد وبی فروغ او را که دید
لبخندی بهش زد وگفت
_اون دنیا می تونی اجازه ندی ما از پل صراط رد شیم !!
این را گفت وبلند شد ایستاد ، به مرد دیگر اشاره کرد وهردو از حمام خارج شدند .
خواست تکانی بخورد اما نتوانست .
گویی کل بدنش سر شده بود .
ان ها کار خود را خوب بلد بودند !!!
خنده ای بی جان کرد . شاید از همان خنده ها که می گفتند از گریه غم انگیز تر ست !!
حالا دیگر تنها شده بود و باید انتظار مرگش را می کشید و چه غم انگیز که اولین کسی که او را می دید سراج خواهد بود !!
دلش برای او سوخت و هقی بی صدا زد .

romangram.com | @romangram_com