#ضربه_نهایی_پارت_444

رگ دستانش که باد کرد یسنا سریع دهانش را بست وبهم فشرد تا برخلاف میلش فریاد نکشد . تیغ روی رگ دستانش بازی می کرد.
از قصد مرد با خبر شد
مرد قصد داشت او را شکنجه ی روحی دهد وتقریبا موفق هم شده بود . نفسش داشت بند میامد و ریزش اشک های بی صدایش دیگر
از اختیارش خارج شده بود !!!
با نهیب مرد دوم ودرشت اندام ، مرد بر خلاف میلش دست از بازی برداشت و تیغ را بامهارت روی شاهرگش کشید !!
یسنا پردرد زبانش را گاز گرفت واشک چشمانش با خون فوران زده از رگ دستانش رقابتی تنگاتنگ گرفت .
مرد احتیاط می کرد لباسش آغشته به خون او نشود . بلند شد ایستاد و به سمت دست دیگر او رفت ومجدادا زانوزد . نگاه خیس یسنا به
سمت دست دیگرش چرخید و چهره ی خاتون یاشار و سراج باسرعت از مقابل دیدگانش عبور کرد . دوباره مرد ضرباتی به رگ دستش
وارد کرد و چون رگ باد کرد ضربه ی به مراتب عمیق تری به رگ دست چپش وارد کرد .
یسنا دیگر نتوانست جلوی ناله ی پردردش را بگیرد .
در کمتر از چند ثانیه اب وان به خونش رنگین شد .
مرد با خنده ی پیروزمندانه تیغ را زمین گذاشت . دستکش دستش کرد و تیغ را به دست بهار داد تا اثر انگشتش از بین برود و بعد تیغ را
پایین وان انداخت .
سپس ایستاد . آخرین نگاه را به صورت رنگ پریده ی او انداخت . از او فاصله گرفت وگفت
_ تمومه بریم ؟!

مرد درشت اندام سری تکان داد وگفت
_تا ضعف کاملش بمونیم که دیگه نتونه رو پاهاش بلند شه
دقایقی بعد یسنا از شدت درد و ضعف دستانش را مشت کرد و چشمان خیسش را بست وتمام خاطرات کودکی وجوانیش چه تلخ وچه
شیرین مانند فیلم سینمایی از مقابل نگاهش عبور کرد !!

romangram.com | @romangram_com