#ضربه_نهایی_پارت_443

مرد در شت اندام
به مرد دیگر اشاره ای کرد .

مرد بلافاصله آستین هایش را بالا زد و در حین در آوردن تیغ از داخل جیب هایش به سمت یسنا جلو رفت .
سردی و تیزی تیغ را لحظه ای روی رگ دستانش احساس کرد و چشمانش از وحشت بسته شد .
حالا دیگر تا ته ماجرا را خوانده بود. مرگ او را می خواستند خودکشی جلوه دهند .
اما احمق بودند که نمی دانستند شاید یاشار خودکشی او را قبول می کرد و با توجه به مکالمه ی امروزشان می پذیرفت اما سراج هرگز
!!!
مرد به عربی مرثیه ای خواند . سپس قهقه ای زد
یسنا چشمانش راباز کرد
ونگاه ترسیده ش را ناخواسته لحظه ای به دنبال عزرائیل در دور تا دور حمام چرخاند و قلبش برای ثانیه ای از کوبیدن باز ایستاد .
_ خوشم اومد . الحق که دختر دایی همون سراجی !! سفت وسخت حتی در مقابل مرگ !!
وبهت قول می دم مرگ با کمترین درد رو تجربه می کنی !!
آن قسمت از میل به ادامه ی زندگیش زندگیش ضجه می زد که برای نجات جانش به آن ها التماس کند . اما او که دختر عادی نبود
وخوب می دانست گوش آن ها از التماس پره و تا حد قسی القلب ن !
پس ترجیح داد با شهامت ودر شَان اسم و رسم خانواده شان بمیرد !!
مرد سمت راست او زانو زد و بی رحمانه غرید
_دستت رو بده یالا
مرد دست همچون آج سفید او را گرفت وبه عربی جوونی کشیده گفت و خنده ای مستانه کرد . سپس با دو انگشتش محکم روی رگ
دستانش زد تا برجسته شود

romangram.com | @romangram_com