#ضربه_نهایی_پارت_441

زمین بریزه !
قلبش باشنیدن این جمله او که به طرز بی رحمانه ای حقیقت داشت تند تر از قبل تپید !
صدای درد آلود مرد و فحاشی او برای دقایقی سکوت حمام را شکاند .
دستانش را بالا برد ومحتاطانه برگشت واسلحه بلافاصله در پیشانیش نشست
مردی که ناقصش کرده بود خشمگین خواست سمتش حمله کند که مرد درشت اندام این اجازه را به اونداد و خشمگین غرید
_دستور داریم خیلی تمیز کارو کنیم که کاملا طبیعی جلوه کنه !! حتی خالم نباید رو بدنش بیفته !!
با شنیدن این جمله چینی به گوشه ی چشم انداخت . اما استرس در آن لحظه اجازه نمی داد فکرش خوب کارکند .
مرد زخمی و خشمگین عقب نشینی کرد و همان مرد اسلحله را ملایم رو پیشانیش تکان داد وگفت
_اروم باش و به وان برگرد

نگاه ناامید دیگری به پشت سرویس انداخت که مرد بلافاصله غرید
_بجنب تا زیرمون پاره پوره نشدی !
باشنیدن این جمله برای لحظه ای روح از بدنش پرواز کرد .
نگاه خشمگینش را در نگاه او گره زد .
کلمات تند وداغی برنوک زبانش امد تا بگوید . اما خویشتن داری را از سراج آموخته بود
پس بدون حرف و با پاهایی مرتعش به سمت وان جلو رفت. قلبش چنان محکم در سینه می کوبید که هر آن امکان داشت سینه ش را
بشکافد و به بیرون بیفتد
آه پردردی را که از سینه ش میامد تا خارج شود را به سختی کنترل کرد .
همان امشب آرزو کرده بود زندگی آرام داشته باشد وحالا
قطره اشکی ناخواسته از گونه هایش غلتید . شاید زندگی آرام در مرگ او خلاصه شده بود .

romangram.com | @romangram_com