#ضربه_نهایی_پارت_439
در نهایت یسنا که در حالت روحی بسیار بدی قرار داشت اشک ریزان فریاد کشید
که خودش را خواهد کشت !!!
سپس با قدم هایی بلند به سمت ماشین خود رفت و با سرعت از عمارت خارج شد و به سمت خانه ی کوچک خود راند .
هنگامیکه خانه رسید چنان حال خرابی داشت که فراموش کرد سیستم دزدگیر را فعال کند .
با آن حال داغون پیامی به مضمون امشب خیلی بهت احتیاج دارم هر ساعتی تونسی خونه ی خودم بیا برای سراج فرستاد .
سراج تنها کسی بود که می توانست او را ارام کند !!
تنها کسی که حتی اگر لازم بود به در گوشش می کوبید تا او را به خودش بیاورد !!
به او گوش زد کند که او اهل خودش را کشتن نیست .
که او در این خانواده به دنیا آمده است
وخون یاشار در رگ هایش است !!
به حمام رفت و روی وان دراز کشید
چشمانش رابست و به قطرات اشکش اجازه داد تا بریزد !!!
تصویر چهره ی مردانه ی طاها مقابل چشمانش نقش بست !!
با همان هیبت مردانه و بی نظیر ..
حتی تصویرش هم کافی بود تا قلبش بلرزد . درست مانند اولین باری که او را دیده بود !!
صدای تقه ای که از بیرون امد او را به خود آورد .
لبخندی پر بغض رو لبانش نشست .
سراج آمده بود.
خواست از وان بلند شود که در حمام باز شد و نگاه شوکه ی او به مردی که در چهارچوب در ایستاده بود خیره ماند !!!
romangram.com | @romangram_com