#ضربه_نهایی_پارت_438

یسنا چه می دانست او چه دردی می کشد از اینکه پدر خودش ، مردی که یسنا اورا عمو خطاب می کرد باعث تمام این زجرهایی شده بود
که در این مدت او وخانواده ش کشیده اند.
نگاهش را به یسنا دوخت که به زخمش خیره شده و در فکر فرو رفته بود .
سخت نبود فکر او را خواندن !!
درد و وحشتی که در نگاهش در آنی نشسته بود بار دیگر قلبش را به درد آورد .

یسنا غرق در گذشته ای نه چندان دور شده بود !!!
آن شب منحوس !!!
در دل آن شبی فرو رفته بود که بی جان در خون خود نیمه برهنه در وان می غلتید وحتی توان این را نداشت که از جای خود بلند
شود تا کسی را باخبر کند !!!
مگر می توانست تا اخرین نفسی که می کشید آن شب کذایی را از یاد ببرد !!!
آن شب ، را با تمام جزئیات ریز ودرشت ذهنش برای همیشه ثبت کرده بود .
روز ان شب برای آخرین بار پیش یاشار رفت وملتمسانه از اوخواست که دست از کارهای خلاف بکشند و به ایران برگردند وزندگی
آبرومندانه ای را شروع کنند تا شاید اوبتواند به تنها عشق زندگیش طاها برسد .
درگیری لفظی شدیدی در سالن عمارت به پاشد . ظاهرا هیچکدام قصد کوتاه آمدن نداشتند.
یاشار حتی تصور هم نمی توانست بکند که دخترش به ازدواج یک پلیس در بیاید
و یسنا سوای عشقش طاها دلش یک زندگی آرام می خواست . زندگی که دیگر ترس از دست دادن عزیزانش را نداشته باشد . اصرار
، خواهش وضجه های یسنا هیچ تاثیری روی یاشار نداشت .
یاشار همچنان سماجت به خرج می داد و اخرین جمله ای که فریاد کشیده بود این بود که حتی حاضر نیست جسدش را روی دوش آن
جوجه سرگرد بگذارد .

romangram.com | @romangram_com