#ضربه_نهایی_پارت_437

_افرین پسر بداخلاق حالا بفرما قهوه !!!
سراج چشم غره ای بهش رفت . سپس به سمت مبل جلو رفت و روی مبل دونفره ای نشست .
یسنا سعی کرد همچنان خونسردی خودش را حفظ کند .
با زبان لبانش را تر کرد و به سمت میز خم شد . فنجان قهوه ای برداشت و به سمت سراج رفت . فنجان را دستش داد و در کنارش
نشست . سپس خم شد فنجان خودش را هم برداشت و جرعه ا ی نوشید .
دلش می خواست آن سکوت سنگین را بشکند تا زودتر متوجه ی اصل جر یان شود .
در حالیکه نگاه مشوش خود را به بخاری که از فراز قهوه بر می خواست دوخته بود لب زد
_همه چی روبه راهه؟
سراج جوابی نداد و دست سفید وکشیده ی یسنا روی بازویش نشست
جای زخم عمیق روی شاهرگ دستش تبدیل به دشنه شده ودر قلب سراج فرو رفت
جای زخم عمیق روی شاهرگ هردودستش تبدیل به دشنه شده ودر قلب سراج فرو رفت .
مچ دست اورا را گرفت وانگشت شصتش را روی زخم که خیلی با ظرافت بخیه شده بود کشید . اما بخاطر عمیق بودن زخم ، پوست
دست ظریفش کمی گوشت اضافه آورده بود .
یسنا چون نگاه مات و مستقیم او را روی زخم دستش دید خواست دستش را عقب بکشد اما سراج این اجازه را به او نداد .
با لحنی محزون وآرامی که یسنا برای اولین بار از او می شنوید و شگفت زده شده بود گفت
_متاسفم یسنا ، متاسفم
یسنا متحیر زبان روی لب کشید و زمزمه کرد
_متاسف؟! تو چرا متاسفی !!
تویی که اگر نبودی من زنده نبودم سراج !! تویی که جون من رو نجات دادی و من نفس الانم رو تا اخر عمر مدیون توام !!!
سراج پوزخندی زد وسری تکان داد

romangram.com | @romangram_com