#ضربه_نهایی_پارت_436
به سالن که رسید سراج را دید که رو به تابلو عکس خانوادگی شان ایستاده وعمیقا به فکر فرو رفته بود .
سعی کرد خود داریش را حفظ کند .
سراج را خوب می شناخت .
بی صدا و مستقیم به سمت اشپزخانه رفت . ابتدا گیج تکیه ش را به یخچال داد ونفس عمیق وپی در پی کشید .
یسنا نبود که اگر سراج را خوب نمی شناخت !!
اتفاقی افتاده بود که سراج را تا این حد برآشفته بود !!
دستی بر موهایش کشید و تکیه ش را از یخچال گرفت وبه سمت قهوه جوش رفت . قهوه که امده شد، دوتا فنجان را پر کرد و به
سمت سالن قدم برداشت .
لبخندی ساختگی روی لب نشاند .
تک سرفه ای نمایشی کرد و گفت
_ از یسنا به سراج .. از یسنا به سراج
نگاه سراج به سمتش چرخید و تاک ابرویش بالا رفت .
یسنا دستش را نمایشی روی گوشش قرار داد وخود را منتظر جواب نشان داد
سراج خنده ش گرفت !!
کی فکر می کرد این دختر شیطون دختر یاشار کبیر ودست راست او می باشد !!
سری تکان داد وچون اشاره ی چشم و ابرویاو را دید گفت
_از سراج به یسنا به جونم ؟!!
همین کافی بود تا لبخندی واقعی جایگزین آن لبخند ساختگی روی لب یسنا شود ..
سینی را روی میز قرار داد . چشمکی تحویلش داد و با محبت گفت
romangram.com | @romangram_com