#ضربه_نهایی_پارت_435

_بزار برگردم سراج

قول می دم این بار مواظب خودم باشم
تا آسیبی بهم نرسه
خاتون و یاشار بهم احتیاج دارن
ابروهای سراج بهم گره خورد و خط روی پیشانیش عمیق تر شد .
یسنا با دیدن ظاهر پر اخم او، و رگ گردنش که در ثانیه ای متورم شده جا خورد .
سکوت او که طولانی شد
خواب از سرش پرید . خود را از آغوش او بیرون کشید و روی تخت نشست .
خمیازه ای کشید و نگران پرسید
_تو خوبی سراج .. چرا انقدر خسته وپریشون بنظر میایی ؟!!
اتفاقی افتاده ؟ خاتون خوبه !؟
سراج از روی تخت بلند شد وبدون اینکه نگاهی به سمتش کند گفت
_من تو سالن منتظرتم
این را گفت ومنتظر جواب یسنا نماند وبا سرعت از اتاق خارج شد .
یسنا با گیجی به در نیمه باز چشم دوخت .
از دیشب دلشوره ی عجیبی مثل موریانه به جانش افتاده بود وآرامش وقرارش را می جوید !!!
نگران و دستپاچه بلافاصله از روی تخت بلند شد .
به سمت اینه رفت و دستی رو ی موهایش کشید . موهایش را از بالا بست و نگاهی به تاپ شلوارک تنش انداخت وبعد به سمت در رفت
واز اتاق خارج شد .

romangram.com | @romangram_com