#ضربه_نهایی_پارت_434
از تنهایی او در این مدت و سختی که کشیده بود ابروهایش را در هم گره زد ودندان هایش را روی هم سایید .
_سراج
صدای خواب آلود یسنا را شنید و نگاهش در نگاه نیمه بازش گره خورد .
یسنا دستانش را به سمت او گرفت و اورا نزد خود خواند . سراج بدون حرف به سمت او قدم برداشت . روی تخت نشست و یسنا
همچون کودکی ش در آغوش او خزید وچشمان سنگینش را بست وزمزمه کرد .
_خیلی خوابم میاد سراج !!!
سراج خم شد وبوسه ای روی موهای آشفته ش گذاشت سپس موهایش را نوازش کرد .
صورت پف کرده ش را که دید اخمی کرد و با لحن سرزنش آمیزی پرسید
_بازم دیشب نخوابیدی !!
یسنا به سختی چشمانش را باز کرد و خواب الود گفت
_نه
نگاه اخم آلود سراج را که دید
تکانی در آغوش او خورد و با لحن مظلومانه ای گفت
_سعی کردم اما نتونستم سراج !!
من
بی نهایت دلتنگ خاتون ویاشارم
پس کی تموم میشه این بازی !!!
من از اینکه خودم رو تو این چهار دیواری قایم کنم خسته شدم سراج !!!
دست سراج از نوازش ایستاد .
یسنا نگاه غمگینش را گره ی نگاه او کرد وزمزمه کرد
romangram.com | @romangram_com