#ضربه_نهایی_پارت_433
طاها تشکری کرد وبعد از خداحافظی عمارت را ترک کرد .
برعکس حس بدی که داشت
در مورد این مرد بسیار تحقیق کرده
وهیچ موردمشکوکی ندیده بود . تاجر موفق فرش وعتیقه بود وتنها یک پسر داشت .
پسر هم تجارت فرش می کرد و مانند پدرش در کار خود موفق بود .
افتاب مستقیم می تابید .
کلافه از گرما سوار ماشین خود شد و به سمت هتل راند .
شاید آمدنش به کویت احمقانه بود .
شاید دزدیده شدن سرمه هیچ ارتباطی به گذشته ش نداشت .
هنوز نصف مسیر رو نپیموده بود که احساس کرد ماشینی تعقیبش می کند .
از آینه نگاهی به عقب انداخت و سرعتش را کم کرد .
اما خیلی زود ماشین با سرعت بالایی از کنارش عبور کرد .
...
سراج ابتدا یکبار زنگ زد . سپس کلید را داخل قفل انداخت و در را باز کرد و وارد خانه شد .
خانه غرق در سکوت وتاریکی بود .
کلافه دستی برسرش کشید و کلید و گوشیش را روی کنسول گذاشت .
حدس زد باید در اتاق خوابیده باشد .
مستقیم به سمت اتاق خواب رفت
در چارچوب در ایستاد ونگاهش را به او که چه معصومانه خوابیده بود دوخت .
romangram.com | @romangram_com