#ضربه_نهایی_پارت_432
هاتف انگشت شصت پایش را به انگشت کناریش فشرد . سری تکان داد و گفت
_خوب؟!
طاها سری تکان داد وگفت
_ من در مورد اون دختر تحقیق می کنم و با توجه به تصادف شما در اون شب گفتم پیش شما هم بیام
هاتف ابرویی بالا انداخت وگفت
_عجب!!
طاها چینی به گوشه ی چشم انداخت وگفت
_به هر حال شغلمون ایجاب می کنه که به هر ریسمونی چنگ بندازیم
هاتف فنجان چایی خود را برداشت .
جرعه ای از آن نوشید و خیلی کوتاه پاسخ داد
_ بله درک می کنم اما باید بگم اون دختر هیچ ارتباطی با تصادف اون شب من نداشته !!!
طاها سری تکان داد .
نمی دانست چرا حس خوبی نسبت به آن مرد وگفته هایش نداشت.
با اکراه از جای خود بلند شد وگفت
_ممنون از اینکه وقتتون رو به من دادین
هاتف هم از جای خود بلند شد .
کل وجودش از درون گر گرفته بود و می سوخت .
سعی کرد ظاهرش را خونسرد نگه دارد .
سری خم کرد وگفت
_امیدوارم زود تحقیقتون نتیجه بده جناب سرگرد !!!
romangram.com | @romangram_com