#ضربه_نهایی_پارت_431

صدای او را شنید
_عمارت زیبایی دارین آقای سالاری
لب های هاتف به لبخند کش آمد .
طاها نگاهی به فرش دستباف زیر پاهایش و تابلو فرش های گران بهای روی دیوار انداخت و ادامه داد
_اگر اشتباه نکنم تو کار تجارت فرش و عتیقه جات هستین ؟
هاتف برای تایید سری تکان داد .
سپس محتاطانه پرسید
_شما می خواسین من رو ببینین
زود سر اصل مطلب رفته بود.
طاها نیز مانند او تکیه ش را به مبل داد و گفت
_شونزده سال پیش شما در ایران ودر بوشهر تصادف کردین .
هاتف خود را باخت. اما ظاهر سردش این را نشان داد .
با خونسردی گفت
_بله تصادف سختی بود !!
خدا خیلی بامن بود که زنده موندم ..
طاها سری تکان داد و هاتف پرسید

_زمان زیادی ازش گذشته و میشه گفت فراموشش کرده بودم !!
طاها در حالیکه با دقت او را زیر نظر گرفته بود مستقیم سر اصل مطلب رفت
_ کمی آن سمت از صانحه ی تصادف دختری چهار پنج ساله و زخمی پیدا شد که هیچ وقت پدر ومادرش پیدا نشدن !!

romangram.com | @romangram_com