#ضربه_نهایی_پارت_430

دستش را بلند کرد . عکس را گرفت و به آن دختر بچه چشم دوخت .
کودکی یسنا در ذهنش مجسم شد و دستش مشت گردید .
دیگر چه احتیاجی بود تا جواب DNAصبر کند .
شک نداشت سرمه خواهر یسنا و دختر دایی اوبود !!!! دختر یاشار وخاتون !!
طاها با راهنمایی مردی ، وارد پذیرایی بزرگ عمارت شد .
با دقت اطراف را از نظر گذراند .
عمارت لوکس وزیبایی بود.
روی اولین مبل چرمی نشست .

مرد سری مودبانه خم کرد و بلافاصله آنجا را ترک کرد .
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای قدم هایی محکم توجهش را جلب کرد .
مردی قد بلند وچهار شانه را دید که به سمت او میامد .
مرد که به یک قدمی ش رسید از جای خود بلند شد ودستش را جلو برد .
هاتف دست او را فشرد .
لبخندی زد و گفت
_خیلی خوش اومدین جناب سرگرد
طاها تشکری کرد وهردو مرد نشستند.
مردی به آن ها نزدیک شد وبلافاصله مشغول پذیرایی گردید . بعد از رفتن او ، هاتف تکیه ش را به مبل چرمی ش داد .
نگاه دقیقی به او انداخت .
نمی دانست چرا این سرگرد ان همه اصرار کرده بود او راببیند .

romangram.com | @romangram_com