#ضربه_نهایی_پارت_428
دستش با دیدن این صحنه مشت شد وقلبش از اندوه ودرد و حسرت فشرده گردید .
کل وجودش پر از خشم و حسد شد .
شعله های خشم و حسادت در نگاهش با سرعت زبانه کشید !!!
هنوز هم بعد از گذشت این همه سال ، طاقت دیدن خاتونش را در کنار یاشار نداشت .
خشمگین مشت دستش را باز کرد و ونگاهش را از آن ها جدا کرد .
آن پشیمانی جزئی که در قلبش بابت قتل یسنا و دزدیدن قل او احساس می کرد به سرعت دود شد و از بین رفت .
فرامرز لبخندی زد و با احترام برای او سری خم کرد . سراج هم متقابل برای او سری خم کرد و با ابرو به صندلی مقابل میزش اشاره
کرد .
فرامرز مقابل سراج نشست و بلافاصله پوشه ای سفید رنگ را باز کرد .
سراج کمی کمر خود رو جلو کشید وبه پوشه ی دست او چشم دوخت .
فرامرز گلویی صاف کرد و گفت
_این چند وقت اخیر ، سرگرد ، خودش شخصا چند بار مسیر تهران بوشهر رو رفت .
سراج تاک ابرویی بالا انداخت دستی بر ته ریش صورتش کشید و گفت
_خوب؟
فرامرز نگاهی به پوشه ی دستش انداخت و گفت
اگر خیلی خلاصه بخوام بگم
_شونزده سال پیش تصادف سنگینی تو جاده بوشهر صورت گرفت . تنها سرنشین ماشین مردی بود که به شدت آسیب دیده بود.
سراج چینی به گوشه ی چشم انداخت و
پرسید
romangram.com | @romangram_com