#ضربه_نهایی_پارت_427

پدر تو !!!
سراج خشمگین غرید
_تو پدرمی و یسنا ...
بهت وناباوری نشسته در نگاه هاتف را دید
نفسش را خشمگین به سمت بیرون پرتاب کرد و سکوت کرد .
ضربه ی دیگری واین بار به مراتب سنگین تر بر پیکر هاتف وارد شد .

سخت نبود بفهمد که پسرش به او شک کرده است .
اما سراج هیچ وقت نباید می فهمید قتل یسنا ریر نظر او بوده !!
سراج به راهش ادامه داد .
فعلا برای پدرش ، تا این حد کافی بود .
فعلا مشکلی بزرگتر از هاتف داشت .
باید می فهمید سرگرد طاها چرا به کویت آمده !!!
هاتف که کاملا پریشان شده بود با قدم هایی لرزان وشانه هایی افتاده به سمت در خروجی قدم برداشت .
از پله ها به سنگینی پایین رفت .
افتاب تند بود وهمین کلافه ترش کرد .
هنوز چند قدم از ساختمان عمارت فاصله نگرفته بود که صدای خنده ای از دور توجهش را جلب کرد. گوشش ناخواسته تیز شد ودر همان
چند ثانیه ی اول توانست صدای خاتون را تشخیص دهد .
مگر میشد صدای محبوبش را بشنود ونشناسد .
نگاهش ناخواسته مسیر صدا را تعقیب کرد و به خاتون که از آغوش یاشار آویزان شده بود رسید .

romangram.com | @romangram_com