#ضربه_نهایی_پارت_426
دستانش را بلافاصله به نشانه ی تسلیم بالا برد و با لحنی پر از تمسخر گفت
_آروم پسر آروم
به نظر الان شبیه یه شیر محافظی که حاضره بخاطر جفتش با کل شیرای گله سرشاخ بشه !!!
سراج پوزخندی زد . تاک ابرویی بالا انداخت وگفت
_درسته پدر ، وتو بهتر از هرکس می دونی سرشاخ شدن با سراج یعنی چی !!
هاتف ناخواسته ابروهایش را به هم گره زد . این همان چیزی بود که از آن بیم داشت . نگاه نافذ وخیره ی پسرش را خوب می شناخت .
چینی به گوشه ی چشم انداخت و پرسید
_لقمه رو دور سرت نچرخون پسر !!
واضح حرف بزن وبگو منظورت چیه ؟!!
سراج کمی سرش را جلو برد . نگاهش را خیره ی نگاه پدری کرد که با خودخواهی هایش تلخ ترین خاطرات زندگیش را تا ابد برایش
رقم زده بود.
چشم بست روی واژه ی پدری، و بالحنی تلخ وسرد گفت
_امیدوارم فکرایی که تو سرمه درست نباشه هاتف !! که اگر باشه حتی نمی تونی تصور کنی که یک پسر چجوری می تونه نسبت به هم
خونش بی رحم باشه !!!
هاتف که انتظار شنیدن همچین جمله ای را با این صراحت نداشت کل وجودش لرزید . برای دقایقی طولانی حرفی نزد ونگاهش خیره ی
نگاه سرد ونافذ سراج ماند .
سراج خشمگین از واکنش او ، نفسش را به بیرون فوت کرد و قبل از اینکه بخواهد از کنار او عبور کند صدای ضعیف هاتف رو شنید
_هر فکری توسرت داری بنداز دور سراج !!
وبه تنها چیزی که واقعیت داره فکر کن
واون واقعیت منم سراج من !!!
romangram.com | @romangram_com