#ضربه_نهایی_پارت_425
سرمه به سختی نگاهش را از سراج جدا کرد وبه هاتف دوخت .
مردی که پدر کسی بود که دلش را بهش باخته بود .
سعی کرد آرام باشد . فشاری به دست سراج وارد کرد وبه سختی گفت
_م..من خ..خوبم
فقط کمی خس..خسته م
هاتف لبخندی برلب آورد و چانه ی سرمه از برقی که از نگاهش ساطع شد لرزید.
سراج که در سکوت ،واکنش های سرمه را زیر نظر گرفته بود نگاه پراخمش را به هاتف دوخت واز میان دندان های قفل شده ش غرید
_سرمه برو اتاقت استراحت کن
سرمه که منتظر همین جمله بود سریع سری تکان داد . لبخندی بی معنا لب هایش را کش داد که زیادی در آن صورت رنگ پریده
مانند روح، به ذوقمی زد .
سپس بدون کلمه ای حرف ، هرچه نیرو داشت به پاهایش منتقل کرد وبا قدم هایی سست و نامتعادل مسیر اتاقش را درپیش گرفت .
از تیرراس نگاه هردو مرد که گذشت . هاتف شانه ای بالا انداخت و گفت
_عروسک ملوسیه ، می تونه سرگرمی خوبی
لحن صدای خشمگین ، پر غیض و هشداردهنده ی سراج باعث شد هاتف سکوت کند و جمله اش را کامل نکند !!!
_هاتف !!!
خیلی به ندرت پیش میامد سراج نام او را بر زبان آورد واین یعنی عبور از خط قرمز او !!!!
هاتف بلافاصله حساب کار دستش آمد .
شاید زیادی تند رفته بود .
رگ های متورم گردن پسرش و فک فشرده اش وخامت اوضاع را نشان می داد .
romangram.com | @romangram_com