#ضربه_نهایی_پارت_424

هینی کشید و در آغوش سراج تکانی خورد .
سراج با دیدن این واکنش تند سرمه ، نگاهش روی او تیز شد . رنگ صورتش در آنی به سفیدی گرایید . وحشت را می توانست در نی نی
مردمک چشم های او ببیند .
کمر او را محکم فشرد وبا فکی فشرده نگاهش را به هاتف دوخت .
هاتف اما با ظاهری خونسرد ، به آنها نزدیک شد ومقابلشان ایستاد .
سری خم کرد و گفت

_هیچی زیباتر از تماشای یک صحنه ی عاشقانه نیست !!!
سراج پوزخندی زد و سرمه بلافاصله خود را از آغوش سراج بیرون کشید .
گوشه ی پلک راستش شروع به پریدن کرد .
دستی به کمرش کشید . جایی که ناگهان شروع به سوختن کرده بود.
دست هایش ناخواسته تکانی خورد وبالا رفت وقبل از اینکه حالت بال زدن بگیرد دست سراج در دستش نشست دست یخ زده ی او را
سفت گرفت وفشرد .
نگاه اشفته ی سرمه بلافاصله به سمت او چرخید ودر نگاه او گره خورد . نالید
_س..سراج
هاتف از این وحشت دخترک جاخورد اما صورتش آن را نشان نداد.
نباید سراج به چیزی شک می کرد . نباید اجازه می داد دخترک به تمام نقشه هایش گند بزند .
لبخندی زد و فاصله ش را با آن ها کم کرد و خطاب به دخترک ترسیده گفت
_حالت خوبه عزیزم ؟!
چرا رنگت پریده دختر جون ..

romangram.com | @romangram_com