#ضربه_نهایی_پارت_423
چقدرم که تو از من می ترسیدی!!!
سرمه لبخندی به کنایه ی او زد .
سراج او را به خود نزدیک کرد . اندام ظریف ودخترانه ش را به بدن خود آویخت .
موهایش را کناری زد ودر کنار گوشش با شیطنت زمزمه کرد
_ این خوبه که الان از من نمی ترسی دزد کوچولو !!
سرمه با خجالت لب گزید و نگاه سراج روی لب هایش کش آمد . با انگشت شصت لب پایینش ، را از حصار دندان های او بیرون آورد .
لب های سرخ وگوشتی ش بدجور هوس انگیز بود .
سرش راخم کرد اما قبل از اینکه لب های او را لمس کند . صدای قدم هایی را از دور شنید . کلافه سرش را بلند کرد ولحظه ای نگاهش
در نگاه سرمه نشست وچون اشتیاق وخواستن را در نگاه او دید خنده ای کوتاه کرد و نیشگونی از لپش گرفت . سرمه بلافاصله سرخ شد و
نگاه از او دزدید .
کل وجودش نبض شده ومی زد .
نگاه سراج بلافاصله از او جدا شد وبه سمت صدای پا چرخید. وچون هاتف را دید بلافاصله اخم کرد .
دست آزادش مشت شد و خطوط روی پیشانیش عمیق تر شد .
هاتف چون سرمه را در آغوش پسرش دید ابتدا جاخورد ودر جای خود ایستاد .
دستی بر محاسنش کشید تاخشمش را کنترل کند .
لبخندی نمایشی روی لب نشاند وبا صدایی زمخت شده گفت .
_چه رمانتیک !!
سپس دستانش را، روی هم کوبید.
شنیدن صدای او ، سرمه را از آن خلسه ی شیرین بیرون کشید .
سرش را بلافاصله از سینه ی سراج ، جدا کرد و چون نگاهش با آن نگاه برزخی تلاقی کرد کل وجودش لرزید .
romangram.com | @romangram_com