#ضربه_نهایی_پارت_422
دستی روی شانه ش نشست . قلبش ناگهان فرروریخت هینی بلند کشید و با سرعت برگشت . نگاهش در نگاه نافذ و مشکی رنگ سراج
که گره خورد نفس حبس شده ش را مهار کرد .
سراج به رد خشک شده ی اشک روی گونه هایش نگاه کرد . چینی به گوشه ی چشم انداخت سرانگشت اشاره ش را جلو برد و روی رد
اشک کشید .
سرمه چیزی شبیه لبخند روی لب نشاند
دست روی قلبش گذاشت و نفس زنان گفت
_ترسوندی منو ، کی برگشتی ؟!
سراج خیره در نگاه او ، دستش راعقب کشید . به راحتی می توانست آشفتگی وترس را در نگاه او بخواند . در حالیکه نگاه موشکافانه ش
در حال بررسی و کندوکاو ذهن او بود . تاک ابرویی بالا انداخت وخیره در سینه ی او که بالا وپایین می رفت پاسخ داد
_چند دقیقه قبل
لحظه ای تامل کرد و بعد با کنایه افزود
_ خیلی وحشتناکم که انقدر از دیدنم ترسیدی ؟!!
سرمه زیر نگاه گیرا ونافذ او دستخوش هیجان و دلهره ی شدید شد .
قلبش چنان بی قراری می کرد که هر آن امکان می داد قفسه ی سینه ش را بشکافد واز سینه بیرون بیفتد .
آب دهنش را قورت داد .
وصادقانه اعتراف کرد
_قبلا اره ولی الان نه !!!
در صدای بم سراج خنده موج می زد .
_ خدای من
romangram.com | @romangram_com