#ضربه_نهایی_پارت_421

گویی بدنش یک لخته گوشت بی جان شده بود .

در آن لحظه دلش می خواست دو دست وپای اضافه داشت . با دست گوش هایش را می گرفت وبا پا تا اخرین نفس می دوید واز آن
نقطه واز خاتون که با بی رحمی آینده ی مشترکش با سراج را به تصویر کشیده بوده دور می گشت .
نگاهش بی اختیار به سمت جایی که یاشار بود چرخید . او هم گویی متوجه چیز عجیبی شده بود که ایستاده ونگران آن ها را تماشا می
کرد .
برای اولین بار سرش را با نفرت از او بازنگرداند ونگاه از او نگرفت .
احساسی که در آن لحظه داشت نمی توانست شرح دهد. احساس عجیبی که برایش گنگ و عجیب بود .
حسی بین ترحم و تعلق ..
قطره ای اشک ، تصویر یاشار را تار کرد .
وبه او خاطر نشان کرد که این مرد سایه ای در زندگی او بیش نیست .
بدون اینکه به خاتون نگاه کند چند قدم عقب رفت سپس سرش را برگرداند وبا تمام جانی که برایش مانده بود به سمت عمارت دوید .
در نزدیکی عمارت با چیزی که دید نفس زنان ایستاد ودستش روی پهلویش نشست .
محافظ که دستپاچه شده بود سری تکان داد وسلامی به زبان عربی کرد .
سرمه خیلی زود چهره ی محافظ را شناخت و پرنده ی خیالش با سرعت به آن شب مهمانی رفت وبازگشت .
مرد دستپاچه سری برایش خم کرد ولز او فاصله گرفت وبا شتاب دور شد .
سرمه که به کل ان مرد محافظ از ذهنش خارج شده بود با حالی پریشان تر به سمت عمارت قدم برداشت.
لحن هشدار دهنده ی آن مرد ، در دستشویی تو گوشش اکو شد و مجدادا همان وحشت وترس در دلش سایه انداخت .
مستاصل پنجه ای به موهایش کشید و زیر لب چیز نامفهومی را زمزمه کرد .
کلافه به سمت اتاقش رفت .

romangram.com | @romangram_com