#ضربه_نهایی_پارت_420

نگاه به سرعت به اشک نشسته ی خاتون مانع از ادامه ی حرفش شد . غم وحزن نشسته در نگاه وصدایش وجود سرمه را لرزاند
_داشت و هنوزم داره اما وقتی دختری کم سن بودم نتونستم حریف دل و احساسم بشم و تسلیم قلبم شدم و چشم روی عقل و وجدانم
بستم و..و.. حتی هنوز هم بعد از این همه سال ودر دوره میانسالی هم نتونستم بر قلب و احساسم فائق بشم و همچنان زمام
اختیارم دستشه !!
سکوت کرد . چند ثانیه بعد قطره اشکش را با پشت دست پاک کرد . دست سرمه را به دست گرفت و با صدایی که از شدت بغض می
لرزید ادامه داد
_ اما یسنا دخترم حتی عشق من به پدرت هم باعث نمیشه شغل پدرت رو تایید کنم و همیشه وهرروز منتظر تاوان نونی که بودم
که خوردم !!!! وامیدوارم اگر قراره روزی تاوان پس بدم خودم اون تاوان رو پس بدم نه تو دخترم
سرمه مات و مبهوت به اشک های روی گونه ی خاتون خیره ماند .
لحظه ای خود را جای خاتون گذاشت و سکندری خورد .
خاتون دست اورا فشرد و ملتمسانه گفت
_من خیلی خوشحالم که تو نهایت به حرف پدرت ومن گوش دادی و از این کار پا پس وکشیدی..
اما یسنا من این روزا پشیمونی رو تو چشمهای پدرت هم میبینم و می دونم فقط تو می تونی نجاتش بدی
لطفا دخترم لطفا با پدرت حرف بزن
جمله های بی وقفه و ملتمسانه ی خاتون مانند مسلسلی بود که به سمت قلب سرمه نشان رفته واورا بی رحمانه مورد هدف رگبار
خود قرار داده بود .
نا امیدانه به روی آن نگاه نگران وپراشک پلک بازو بسته کرد .
دهن باز کرد تا در مقابل التماس های خاتون حرفی بزند اما حتی کلمه ای از دهنش خارج نشد .
نیمه ی خوابیده ی ذهنش در بدترین شرایط هوشیار شده و با تمام قوایش به احساس وقلب سریده ش می خندید .
به سختی، دست خود را از دست خاتون بیرون کشید.

romangram.com | @romangram_com