#ضربه_نهایی_پارت_419
_هنوز بعد از این همه سال ، به شدت قبل عاشق یاشار هستی ؟
سراج خیلی خلاصه گفته بود که خاتون بی نهایت یاشار را دوست داشته و به خاطر ازدواج با او قید خانواده ش را زده وسال ها بود که از
سوی آن ها طرد شده بود . هرچند برق عشق نگاه خاتون جواب سوالش را داده بود اما همچنان دلش می خواست از زبانش بشنود .
دلش می خواست همه چیز را بداند ..خاتون هم مانند او زمانی عاشق یک عشق ممنوعه شده بود . عشقی که زمین تا آسمان با او
وعقایدش فرق داشت و در نهایت هم باعث طرد شدنش از سوی خانواده شده بود .
به طرد شدن از سوی پدرش که فکر کرد لحظه ای کل وجودش گر گرفت ونفسش برای چند ثانیه ای بند آمد .
خاتون که متوجه رنگ پریدگی صورت او نشده بود لبخندی شرمگین زد . چشم غره ای بهش رفت و گفت
_ عه دختره ی لوس ، تو با من وبابات چیکارداری ؟!!
سرمه لحظه ای کوتاه همه چیز را فراموش کرد وخنده ش گرفت . برعکس یاشار که مردی خشک و زمخت بود خاتون زنی فوق العاده
خجالتی و حساس بود و همین برایش حیرت انگیز بود !!!
_خاتون لطفا بگو !!!
بر ایش سوال بود
زنی مانند خاتون چگونه توانسته بود عاشق مردی مثل یاشار شود .
نفسش را اه مانند بیرون فرستاد و پوزخندی در دل به سوال مسخره ش زد .
چیز عجیبی نبود وقتی خود او عاشق خواهر زاده ی همان مرد شده بود که او را دزدیده بود !!!!!
خاتون باصورتی سرخ وچشمانی که مانند گویی می درخشید گفت
_اره هنوز هم به همون شدت قبل دوستش دارم و شک ندارم تا اخر عمرم هم خواهم داشت
سرمه نگاهی به یاشار انداخت و بی طاقت پرسید
_برات وجه وشغل یاشار اهمیت نداشت؟! که یاشار یه قاچاق چی بود و .. و...
romangram.com | @romangram_com