#ضربه_نهایی_پارت_418
یاشار که در الاچیقی نشسته بود وبا نگاه خود آن ها را تعقیب می کرد لبخندی حزن آلود روی لب نشاند .
او به شدت نگران خاتون بود .
اگر همسرش ، یکبار دیگر دخترش را از دست می داد . بی شک طاقت نمی آورد و این بار او را هم از دست می داد .
قلبش از آن تصویر به درد آمد ودستش روی آن مشت شد .
دیگر طاقت از دست دادن یک عزیز دیگر را نداشت . ابتدا یکدانه خواهرش ، مادر سراج را، تنها یادگاری پدر ومادر و قوت قلبش را ،
سپس تنها دخترش یسنا ، آرام جان ونور چشمانش را از دست داده بود وحالا نمی خواست تنها همدم ومونس زندگی ش را نیز از
دست بدهد .
حاضر بود هرچیزی که در دنیا داشت را بدهد و درمقابل تنها دلخوشی همسرش را حفظ کند وچه تلخ که این دلخوشی را خوب می
شناخت . دختری سرکش ومهار نشدنی .... دختری که هیچ بهایی نمی توانست اورا نزدشان نگه دارد مگرمعجزه ی عشق ..
عشقی که مدت ها بود در نگاهش جوانه زده بود وهرروز شاهد رشد بیشتر آن جوانه بود .
شیرینی جایگزین تلخی لبخندش شد .
او از نیروی عشق و معجزه ی آن خبر داشت .
او خوب می دانست دختری که دل ببازد می تواند رام ترین موجود دنیا باشد حتی اگر زمانی از سرکش ترین ها بود.
خاتون که متوجه سنگینی نگاه همسرش شده بود دستی برایش تکان داد و چون دلش آرام نگرفت ، تحت تاثیر پیاده روی که با دخترش
کرده بود هیجان زده مانند دختری نابالغ بوسه ای از راه دور برایش فرستاد .
سرمه هوای مطبوع و خوش عطر فضارا با دمی عمیق به داخل ریه فرستاد . چند ثانیه بعد همراه با بازدم آن، با احتیاط ، گفت
_خاتون
خاتون نگاه شرمگینش را از همسرش گرفت وبا گونه هایی برافروخته به دخترش دوخت و لب زد
_جانم
سرمه در حالیکه از شدت هیجان واسترس پنجه هایش در هم قفل شده بود پرسید
romangram.com | @romangram_com