#ضربه_نهایی_پارت_417

سراج برای محض اطمینان با یاشار هم صحبت کرده بود. اما هیچ خبری از یک رابطه ی ممنوعه نبود و تنها زنی که در زندگی یاشار
وجود داشت خاتون بود .
و خاتون فقط یکبار باردار شده ویک بار هم در شرایطی بسیار دردآور و وحشتناک ودر خانه ای کاهگلی و روستایی به دور از
همسرش زایمان کرده بود وهمین زایمان هم باعث شده بود تا هیچ وقت دیگر نتواند باردار شود.
او با اینکه در آن زمان خود سن زیادی نداشت ، اما همه چیز را خیلی خوب بخاطر میاورد .
ناگهان جرقه ای با سرعت در ذهنش زده شد .
دستانش مشت گردیده وفکش بلافاصله قفل شد .
با خشم سیگار روشن را در دستانش مشت کرد و باصدای بلندی لعنتی در دل فرستاد .
مشاهیر متعجب به دست مشت شده و رگ متورم گردنش نگاهی انداخت .
خیلی کمپیش میامد که سراج را در این حال ببیند .
او همیشه مرد محکم وخویشتن داری بود .
به سمت او قدم برداشت ومحکم اسم او را صدا زد
_سراج
سراج مشت دستش را باز کرد و سیگار له شده را روی میز ریخت وخشمگین گفت
_مشاهیر خیلی زود ازمایش DNAرو انجام بده ونتیجه رو فقط به خودم بگو !!!
مشاهیر ترجیح داد دیگر حرفی نزند و در جواب فقط سری تکان داد .
☙☙☙☙☙☙☙
سرمه از بازوی خاتون آویزان شده و در آن هوای خنک عصر، در خیابان باغ مشغول قدم زدن بودند .

لبخند عمیق و لب های کش آ مده ی خاتون ، رضایت عمیقش را از آن پیاده روی دونفره نشان می داد .

romangram.com | @romangram_com