#ضربه_نهایی_پارت_416
خوب می دانست یکی از راه های آرام کردن ، نوازش کردن موهایش است . پس سرمه را در آغوش گرفته و آنقدر موهایش را
نوزاش کرد تا سرمه در آغوشش به خواب عمیقی فرو رفت .
صدای نفس های ارامش در خواب بی قرارش کرد و وسوسه شد تا بوسه ای روی گردنش بنشاند . پس موهای نرم چون ابریشمش را
جمع کرده وبر شانه ی چپش ریخت .
خم شد اما قبل از اینکه لبانش پوست گردن او را لمس کند
خیلی تصادفی چشمانش به یک هاله ی کمرنگ افتاد .
هاله ای درست مانند ماه گرفتگی !!! آن هاله ی آشنا را در پشت گردن یسنا هم دیده بود درست جایی در نزدیکی رویش مو ...برای
ثانیه ای شوکه شده وسرش را بلند کرد .
نگاه دقیقی به زوایای صورت سرمه در خواب انداخت و چهره یسنا را تجسم کرد !!!
برای چندمین بار با خود اندیشید
این همه شباهت چهره ، ظاهر وحتی اخلاق نمی توانست تصادفی باشد .
و حالا آن هاله عجیب در گردن هردو دختر که مزید برعلت شده بود تا شکش به یقین تبدیل شود .
مشاهیر که سکوت او را طولانی دید تک سرفه ای کرد و با فکری مشغول گفت
_سن این دختر با یسنا دقیقا یکیه
پس چجوری می تونن خواهر باشن و از یک مادر !!
نگاه سراج که به سمتش چرخید ادامه داد
_وعجیب تر آن که
وقتی خاتون فقط یک حاملگی و یک زایمان داشته !!!
سراج کلافه سیگاری برای خود آتش زد . این همان چیزی بود که سراج را هم گیج کرده بود !!!
romangram.com | @romangram_com