#ضربه_نهایی_پارت_415
سرمه با وجودی که در دلش انقلابی به پا بود دیگر حرفی نزد . دلش می خواست به او اطمینان کند وقلبش را بدون وحشت و استرس به
او بسپرد .
....
مشاهیر گرد سیگار خود را در جاسیگاری چوبی روی میز ریخت و از پس دود غلیظ سیگار به پلاستیک دستش خیره ماند . به چند تاره
موی بلندی که در دست داشت !!!
سراج به صندلی مقابل او تکیه زده بود و موشکافانه مشاهیر را زیر نظر گرفته بود .
مشاهیر زیر سنگینی نگاه او، تک سرفه ای کرد .چینی به گوشه ی چشم انداخت و پرسید
_چرا به این نتیجه رسیدی که سرمه می تونه دختر یاشار وخواهر یسنا باشه ؟!
سراج دستش را دور سینه حلقه کرد و با خو نسردی گفت
_فقط می خواستم مطمئن شم !!!
مشاهیر پلاستیک حاوی مو را روی میز گذاشت ومشکوک پرسید
_تو کسی نیستی که بی حساب کار کنی سراج !!!
بهم بگو چیشده !!!!
سراج نا خواسته یاد روزی افتاد که سرمه در آغوشش بود .
روزی که هراسان به اتاق او امده بود و سعی کرده بود چیزی را به او بگوید اما هربار که دهن باز کرده بود . فکش لرزیده و نتوانسته
بود حرفی را برزبان بیاورد .
اصرار ها و تلاش های او هم نتیجه نداده بود. دزد کوچولویش از چیزی حسابی ترسیده بود .
واو نمی خواست با اجبار کردن او حالش را بدتر کند .باید خود می فهمید در نزدیکی ش ودر آن مهمانی کذایی چه اتفاقی بر ان دختر
افتاده بود .
که از این رو به آن رو تبدیل شده بود . به طوریکه حتی خاتون ویاشار هم متوجه رفتار عجیب او شده بودند .
romangram.com | @romangram_com