#ضربه_نهایی_پارت_414

_ تورو خوب می شناسم دزد کوچولو !!!
صدای قلبت رو می شنوی !!!
سپس دست سرمه را گرفت . ان را بلند کرد و روی قلب خودش که تندتر از همیشه می تپید قرار داد وگفت
_الان خیلی دیره که پاروی قلب و احساست بزاری سرمه !!!
مثل من که مدت ها سعی کردم این حسی رو که بهت دارم رو تو خودم سرکوب کنم و نتونستم !!!
نتونستم حتی ذره ای از عشق وعلاقه ای که نسبت بهت دارم رو تو وجودم بکشم
پس کاری که سراج نتونه انجام بده هیچ احدی قادر به انجامش نیست !!
قطره اشکی از گوشه ی چشم سرمه به گونه ش غلتید وبلافاصله لب سراج بود که ان را شکار کرد. سرمه در کمال بهت وناباوری حق را
در دل به سراج داد .
او خود نمی دانست این عشق ناگهانی با چنین حرارتی چگونه توانسته بود او را به زانو درآورده و قلب و وجودش را تسخیر کند .
دیگر هیچ چیز نمی دانست جز یک چیز
فقط یک نگاه این مرد قادر بود راه بر نفسش ببند یا برعکس !!!
مانند طفلی بی پناه سرش را روی سینه ی ورزیده وستبر او قرار داد و با بغضی که سخت گلویش را می فشرد زمزمه کرد
_اما این عشق غیر ممکنه !
من..من چ..چجوری دلم رو بس..بسپرم به تو .. تویی که .. سراج که عمق ناراحتی ووحشت اورا درک می کرد . سر اورا برسینه ش فشرد
و با اطمینان زمزمه کرد
_تخصص سراج ، ممکن کردن غیر ممکن هاست ..
تو نگران نباش و به چیزی فکر نکن سرمه
همه چیز رو به من بسپر و شک نکن که من مواظب دلی که بهم سپردی هستم !!!


romangram.com | @romangram_com