#ضربه_نهایی_پارت_413

سراج لبش را کنار گوش او سرداد زمزمه کرد
_قول میده
اگر کنارش بمونی وچشم روی کارای قبلیش ببندی . اونم چشم رو گذشته ش می بنده !!
سراج به خاطر دزد کوچولوش هرکاری می کنه سرمه
سرمه در حالیکه تپش قلبش اوج گرفته بود به سختی زمزمه کرد
_واگه نمونم ؟
سراج سرش را بلند کرد ونگاه موشکافانه ش رادر زوایای صورت گلگون شده ی او چرخاند . سپس در نگاه گنگ وگیجش گره زد .
وقتی شروع به صحبت کرد صدایش زیادی مصمم بود
_ هرگز به نموندنت فکر نکردم سرمه !!!

لحظه ای مکث کرد . فشاری ملایم به کمرش داد و با اطمینان ادامه داد
_سراج تو زندگیش هرچیزی رو که خواسته داشته .. ، و باید بگم توهم جز خواسته های منی !!!
تو مال منی سرمه وبرای منم خواهی موند !!!
گوشه ی پلک سرمه از خودخواهی او لرزید و ابروهایش ناخواسته در هم گره خورد !!
هرچند ته قلبش از این احساس دوست داشتن وتملک او قیلی ویلی می رفت
اما هنوز ان اندک عقلش که کار می کرد اورا مجبور به سرکشی و مقاومت می کرد
سراج چون گره ی ابروهای اورا دید خنده ای در گلو کرد و سرمه با حرص زمزمه کرد
_من چیزی نیستم سراج !!دختریم که نمی تونی به زور داشته باشیش !!!
سراج تاک ابرویی بالا انداخت و انگشت اشاره ش را به سمت قفسه ی سینه ش پایین برد وروی قلبش که تند تر از هر زمانی خود را
به قفسه ی سینه می کوباند نگه داشت . لبخندی زد و زمزمه کرد

romangram.com | @romangram_com