#ضربه_نهایی_پارت_412

سرمه سر پایین انداخت و پنجه ی دستش را برروی میز فشار داد تا بتواند بر احساساتش غلبه کرده و حالا که حس او راهم نسبت به
خودش می دانست خود را در آغوش او نیاندازد .
ناامید خود واحساساتش را نکوهش کرد اما
این همه نیاز در آن لحظه به آغوش مردانه ی او، دست خودش نبود . حسی بود عجیب و بکر و تازه !!!
با پشت دست اشک های روی گونه ش را پاک کرد . حالا سراج مقابل او ایستاده بود .
دست سراج که روی چانه ش نشست گوشه ی پلکش لرزید .
سراج او را وادار کرد تا مستقیم نگاهش کند و چقدر سخت بود خیره شدن به ان چشم های سیاه وگیرا !!!
چند ثانیه بعد صدای ارام ، گرفته و بم او در گوشش نشست .
_من چیزی رو انکار نمی کنم سرمه!!!
من به اندازه ی تک به تک موهای سرت قاچاق کردم ، دزدی و قتل!!
لحظه ای مکث کرد . ونگاهش خیره ماند روی سیبک لرزان گلوی سرمه !!!
عمق ناراحتی سرمه از نگاه سردرگرم و خیسش پیدا بود .
با دست آزاده ش طره موی اورا که روی پیشانیش افتاده بود نوازش کرد. سپس کلافه از آن نگاه وحشتزده، بازدم نفسش را ، روی
صورت یخ زده ی او فوت کرد و ادامه داد
_ من خیلی کار های دیگه م کردم که حتی فکرش هم تنت رو می لرزونه!!
سرمه آب دهانش را وحشت زده وپرصدا قورت داد وخواست خودش را عقب بکشد که سراج این اجازه را به او نداد .
لب هایش را روی پیشانی او چسباند . و لب زد
_ اما ... سراج بهت یه قولی می ده سرمه !!
سرمه که از گرمای لب او ، کل وجودش گر گرفته بود زمزمه کرد
_چه قولی ؟!

romangram.com | @romangram_com