#ضربه_نهایی_پارت_411
اما حرفی نزد و به سرمه این اجازه را داد تا حرف بزند .
سرمه مجدادا با پشت دست ومحکم تر از قبل ، گونه های خیسش را پاک کرد . گویی جملاتی که هذیان گونه می گفت وتکرار می
کرد بیشتر خطاب به خود بود تا شخص سراج!!
_ اره حتما دختر احمقی هستم که عاشق مردی شدم که..
عاشق مردی شدم که ..
لعنت به من .. لعنت به من
مجدادا سکندری خورد واین بار از روی میز ی که کنارش بود گرفت تا زمین نیفتد .
سراج که این حال او رادید کلافه دستی به ته ریش صورتش کشید . سعی کرد آرام باشد . با صدای کنترل شده ای گفت
_جمله ت رو کامل کن سرمه !!
سرمه بینیش را بالا کشید و در حالیکه کل وجودش برای پناه بردن به آغوش او پر می کشید پا روی دلش گذاشت و نجواگونه گفت
_ عاشق مردی شدم که من رو دزدید وهمینطور دختر بچه هایی که با بی رحمی تحویل یک مشت از خدا بی خبر داد .
لحظه ای مکث کرد . فکش لرزید وخیره در نگاه نافذ و ناخوانای سراج ادامه داد
_ مردی که قاچاق می کنه و ..و ..قا .. قاتله
مشت شدن دست سراج را دید ونگاه خیسش روی فک فشرده و منقبضش خیره ماند !!!
رگ های متورم شده ی گردنش ، و نگاه تیره تراز هر زمانش ، حسابی ترسناک شده بود. اما عجیب آن بود که دیگر از او نمی ترسید
. آن مرد در ان مدت همیشه ناجی او بود و مگر می شد از ناجی خود ترسید .
سراج لحظه ای چشم بست و زمانی که چشم گشود دیگر نگاهش خشمگین نبود و خونسردی همیشگی در آن موج می زد .
به سمت سرمه که بی صدا اشک می ریخت قدم برداشت و مقابل او با فاصله ی کمی ایستاد . ترس وخواستن دو حسی بود که آن
لحظه در نگاه خیس و غرق در خون او فریاد می کشید .
romangram.com | @romangram_com