#ضربه_نهایی_پارت_410

رد بوسه های داغ سراج را روی موهایش احساس می کرد . سرش را به سینه ی او فشار داد و لبخندی بغض آلود زینت بخش لب هایش
شد .
چند ثانیه بعد که هیجانش فروکش کرد وقلبش ارام گرفت
ذهنش که تا آن لحظه گویی فلج شده بود با سرعت به کار افتاد و پرده ای را از مقابل چشمانش به کنار زد .
ابتدا چهره ی تک به تک دختر های کم سنی که با او همسفر بودند از مقابل چشمانش عبور کردند .

صدای فریاد گونه ی دخترها که از او کمک می خواستند در گوشش پیچید و پوست بدنش از تصور اینکه ان ها الان در چه وضعیتی وزیر
خواب کدام شیخ عرب بودند لرزید !!!!
وآن وقت او ...
سپس تصویر نگاه دلتنگ وغمگین پدرش را دید .
پدری که نمی دانست الان از نبود او در چه حالی است !!!
واو در آغوش مردی فرورفته بود که مسبب همه ی اتفاق ها بود !!
مردی که ناخواسته دل بهش سپرده بود !!
هینی کشید و گویی از بیهوشی عمیقی به هوش امده باشد خود را عقب کشید .
گره ی دستان سراج را از دور کمرش باز کرد . چند قدم از او فاصله گرفت وسکندری خورد .
به سختی برضعف و سرگیجه ش غلبه کرد و قامتش را صاف نگه داشت
خنده ی عصبی وهیستیریک گونه ای کرد و با صدای بغض آلودی به تندی گفت
_ دختر احمقی هستم درسته !!
سراج با دیدن اشک چشمهای او که بی وقفه مثل بارانی روی گونه هایش می بارید گره ای به ابرو انداخت و با اخم سرتاپای او را
برانداز کرد که مثل بید می لرزید .

romangram.com | @romangram_com