#ضربه_نهایی_پارت_409
زیر نگاه خیره ی او پلکی زد وآشفته لب زد
_من..من..فقط کمی شوکه..شوکه، شدم
بهتره بر..برگردم اتاقم
سراج تاک ابرویی بالا انداخت . با سر انگشتش رد اشک خشک شده ی روی گونه ی او را لمس کرد و گفت
_تو اتاقت برنمی گردی نه تا زمانیکه چیزی که من می خوام بشنوم رو به زبون نیاری !!!
سرمه پریشان و بی قرار تکان دیگری به خود داد وبه سختی زمزمه کرد
_من ..من ..
سراج با مهربانی لبخندی رو ی لب نشاند و با ملایمت گفت
_اروم باش سرمه .. اروم .. چیزی واسه ترسیدن وجود نداره و توفقط می خوای حرفی رو به زبون بیاری که قلبت بهت می گه !!
اشک در چشم سرمه حلقه زد و زیر لب نام او را برزبان آورد
_سراج
سراج اخمی به نگاه خیس او کرد. سپس با سرانگشتش گونه ی او را که مجدادا خیس شده بود نوازش کرد و به ارامی خود او لب زد
_جون سراج
دل سرمه لرزید .
تحت تاثیر صدای او،
ناخواسته لب باز کرد و حرف دلش را برزبان آورد و زمزمه کرد که اورا دوست دارد !!
همین دوکلمه مدت ها بود که مانند باری سنگین روی دوشش بود و حالا با برزبان آوردن آن احساس کرد باری از روی دوشش
برداشته شد .
برقی رضایتی که از نگاه سراج ساطع شد باعث شد نگاه از او بگیرد و قبل از اینکه بخواهد به اتاق خود فرار کند مجدادا در آغوش گرم
او کشیده شد .
romangram.com | @romangram_com