#ضربه_نهایی_پارت_408

_من یه مرد خودخواه لعنتیم که دل به دختری سپردم که اسیر دستای خودمه !!!!
شنیدن این اعتراف چنان غیر منتظره و ناگهانی بود که سرمه دلش پایین ریخت و به سرفه افتاد .
سراج که از مردمک گشاد شده ی چشم های او و سرفه ی ناگهانیش خنده ش گرفته بود چند ضربه ی ملایم به کمر اوزد .
چند ثانیه گذشت و سرفه ی سرمه متوقف شد .
در هاله ای از ناباوری فرو رفته بود و درک درستی از چیزی که شنیده بود نداشت
چند بار پشت سرهم پلک زد وجمله ی اورا در ذهن تکرار کرد .
صدای بم وگیرای سراج ، چندین بار در ذهنش تکرار شد وباهرتکرار ، کوبش قلبش شدت بیشتری گرفت . سراج گفته بود که اورا
دوست دارد و این یعنی عشقش، یک خواستن یک طرفه نبوده !!
با درک کامل این جمله ،
ناگهان موقعیتی را که در آن قرار داشت فراموش کرده و در خلسه ی شیرینی فرورفت !!
ناخواسته لبخندی انحنای لبانش را کش داد . پلک هایش روی هم افتاد وپشت پلک های بسته ش ، چهره ی سراج نقش بست با همان ابهت
مردانه وجذابیت مخصوص خودش !!!
سراج که ازدیدن این حالت چهره ی او و طرح لبخند روی لبش خنده ش گرفته بود . لبخندی زدوبابدجنسی خم شد لبهایش را پشت پلک
بسته ی او قرارداد بوسه ای روی آن گذاشت وزمزمه کرد
_اگر می دونستم تا این حدذوق می کنی خیلی زودتر اعتراف می کردم که دوستت دارم دزد کوچولو !!
گوشه ی پلک سرمه از حرارت لبهای او لرزید وچون سراج لبش را از پشت چشمش جدا کرد بلافاصله پلک هایش از هم گشوده شد
وصورتش از شرم برافروخته شد . سراج دیگر نتوانست خنده ش را مهار کند خندید و باشیطنت گفت
_یکم دیگه صورتت سرخ شه بالبو اشتباه می گیرمت و یک گاز محکم از لپات می گیرم !!
سرمه پرصدا آب دهنش راقورت داد و لب گزید . دستپاچه خواست خود را از آغوش بیرون بکشد که سراج این اجازه را به اونداد


romangram.com | @romangram_com