#ضربه_نهایی_پارت_407

_خود خواه ، تو یه پسر ، تو یه پسر ،
سراج میان حرفش پرید و با شیطنت چشمکی زد و گفت
_عزیزم من پسر نیستم و مردم !!
لحظه ای تصویر طلا با موهای بلوندش در ذهن سرمه نقش بست !!!
راه نفسش بسته شد
لب گزید وبا صدایی که سعی داشت کمترین لرزش رو داشته باشد ادامه داد
_ تو یه مرد خودخواه لعنتی هسی که .. که ...
صدایش به زمزمه ای سرشار از غم شبیه بود . زیر نگاه نافذ سراج نتوانست جمله ش را کامل کند و سکوت کرد .
سراج چون سکوت او را دید با لبخندی شیطنت امیز و با پافشاری جمله ی او را تکرار کرد .
_من یه مرد خودخواه لعنتیم که ..که ؟!

سراج با دیدن حالت درماندگی صورت او ، و خواندن افکارش ، لبخندی مهربانانه زد .
حالا که راز نگاهش را خوانده بود شاید بهتر بود که انقدر عرصه را برای آن دختره ترسیده ودرمانده تنگ تر نکند واز طریق
دیگری او را مجبور به اعتراف کند .
سر در کنار گوش او فرو برد و نجواگونه گفت
_ بزار جمله ت رو من کامل کنم ..
سرمه با برخورد نفس داغ وخوشبوی او ، مجدادا گر گرفت وراه گرفته ی نفسش باز شد .
خواست تکانی به خود بدهد که سراج مانعش شد . چانه ی او را میان انگشت اشاره وشصتش گرفت و مجبورش کرد تا نگاهش کند .
موقرانه صدای خود را صاف کرد
سپس در حالیکه چشم های او را بانگاهش می کاوید با لحنی شمرده و آرام گفت

romangram.com | @romangram_com