#ضربه_نهایی_پارت_406
دلش شدیدا تنهایی اتاقش را می خواست تا خود را در آن مخفی کرده وبه آن حس و حال پریشانش زار زار گریه کند واشک بریزد !!!
نگاه از او دزدید وبه پاهای برهنه ش دوخت . پوزخندی زد و بغضش را پایین فرستاد و به سختی گفت
_ دستت رو بردار . باید برم اتاقم . احتیاج به استراحت دارم .
سراج تاک ابرویی بالا انداخت و با صدایی که می خندید کمر او را نوازش کرد و گفت
_ عجب !!از دیشبه تو اتاق من داری استراحت می کنی وفکر کنم کسی که احتیاج به کمی استراحت داره منم !!!
سرمه نگاه کلافه ش را به او دوخت و لب زد
_اگر من برم استراحت می کنی و ..
سراج میان جمله ش پرید . سری تکان داد و مرموزانه گفت
_نمی زارم بری !!نه تا وقتی که حرفی که نگاهت می زنه رو زبونت بگه
نگاه گیج سرمه مجدادا رو نگاه او قفل شد وزانویش لرزید .
قلبش به تلاطم افتاد .
پس سراج متوجه ی عشق وعلاقه ی او نسبت به خودش شده بود . اضطرابی موذی به جانش چنگ انداخت .
خواست انکار کند اماقبل از اینکه دهن باز کند
سراج یک دستش را از کمر او جدا کرد و انگشت اشاره ش را روی لب های او گذاشت و گفت
_هیس دزد کوچولو
فقط حرفی رو بزن که من دوست دارم بشنوم .
اشک از چشم های سرمه جوشید واز گونه هایش سرازیر شد .
اشک از چشم های سرمه جوشید واز گونه هایش سرازیر شد . تلخ خندی زد وهمراه با تکان دادن سرش بینی ش را بالا کشید و جمله
ای را که در اعماق وجودش به فریاد در آمده بود ، زمزمه کرد
romangram.com | @romangram_com