#ضربه_نهایی_پارت_405
روزنه ی امیدی در قلب اشوب زده ش باز شد .
دلش در ان لحظه فقط یک چیز می خواست بشنود و آن اعتراف سراج به عشقش نسبت به او بود !! احساس شوق وهیجان بی انتهایی که
جانش را در برگرفته بود باعث می شد از فرط شادی به سختی نفس بکشد .
از این همه شوریدگی ، گوشه ی لبش را گزید واز سوزش ناگهانی آن اخ ملایمی گفت .
سراج با انگشت شصت با ملایمت لب زیرین او را از اسارت دندان های سفیدش در اورد وسرمه ناخواسته لب زد
_چه اعترافی ؟!
سراج لبخندی به شرم دخترانه ی نشسته در نگاه او و گونه های برافروخته ش زد و نجوا گونه گفت .
_منتظر هر واکنش تندی از طرف تو بودم جز اون بوسه های شیرینت دزد کوچولو!!
چانه ی سرمه لرزید .
انتظار شنیدن هرچیزی را داشت جز این مانند توپی که پنچرش کرده باشند بادش خالی شد .
سنگینی نگاه سراج او را به خود آورد .
تاریکی رفته وحالا روشنایی که از آن می ترسید به سراغش امده بود
. برای اولین بار بود جوابی نداشت تا به او بدهد . هیچ جوابی برای حماقت خود نداشت . تکانی به خود داد تا شاید از حصار بازوهای او
رهایی یابد . اما بی فایده بود واو در آن چهار چوب محکم گیر افتاده بود .
سراج لبخندی به صورت گلگون شده ی اوزد .
صورت سرمه ، مانند کتابی باز برای سراج بود وخواندن افکاراو برای آدم به تیزی او کار سختی نبود .
لبخندی زد و مرموزانه پرسید
_حالا چرا انقدر وول می خوری دختر !
سرمه چون این جمله را شنید ، نا امیدانه دست از تقلا کشید .
زیر چشمی نگاهی به سمت در انداخت وهوای سنگین اتاق را همر اه با عطر تلخ وخوش بوی او داخل ریه هایش فرستاد .
romangram.com | @romangram_com