#ضربه_نهایی_پارت_403

درست لحظه ای که نفس برای کشیدن کم اورد ، سراج اندکی لبانش را جدا کرد ونفهمید در نگاه او چه خواند که کمرش را به خود
فشرد و قبل از اینکه سرمه بخواهد نفسی تازه کند مجدادا به لبهایی که از بوسه های محکمش می سوخت شبیخون زد.
سرمه نیز که تحت تاثیر احساس تازه شکوفا شده وقلبش قرار گرفته بود وسوسه شد تا اوهم لب های سراج را لمس کند.

نمی خواست به کاری که برای انجامش بی تاب بود فکر کند که اگر فکر می کرد بی شک در برابر عقل ومنطقش محکوم میشد!!!! پلک
هایش روی هم افتاد و قطره اشکی از گوشه ی پلک هایش روی گونه هایش غلتید واو اولین بوسه ی عاشقانه ش را روی لب های مردی
زد که او را دزدیده بود !!!
با لمس لب پایین او، این بار نوبت سراج بود تا شوکه شود و برای ثانیه ای دست از بوسیدن ان لب شیرین بکشد .
سرمه که متوجه بهت او شده بود دستپاچه از حماقت خود ، خواست سرش را عقب بکشد که سراج این اجازه را به اونداد . مماس لبش
وخیره در نگاه آشفته وشرم زده ش زمزمه کرد
_سراج باشم واجازه بدم بعد از این بوسه بکشی عقب !! محاله دختر !
سپس با سرعت عقابی روی شکارش لب او را شکارکرد و این بار با حرارتی بیشتر از قبل او را بوسید ..
پلک های سرمه مجدادا روی هم افتاد واز تاریکی پشت پلک هایش این شهامت را پیدا کرد تا دل به دلش بدهد واو را ببوسد.
دلش می خواست از آن تاریکی استفاده کند وبه روشنایی بعدش فکر نکند .
قلبش با هر بوسه ای که روی لب های سراج می نشاند و بلافاصله جواب بوسه ش را هم می گرفت بی قرار تر می شد و میل خواستن
او را ، در درونش بیشتر می کرد .
برای اولین بار دلش می خواست در آغوش او ثانیه ها کش بیاید تا ان حس شیرین تر از شهدی که در پی و رگ هایش جاری شده بود
ادامه داشته باشد !!
نفس که کم آورد ناخواسته چنگی از پشت لباس او زد و سراج سرش راعقب کشید و سرمه که طاقت رویارویی با اورا نداشت بلافاصله
سرش را روی سینه ی او مخفی کرد و از شر م نگاهش به آغوش خوداو پناه برد .

romangram.com | @romangram_com