#ضربه_نهایی_پارت_402
سرمه خیره بر لب های او از ان فاصله ی نزدیک زمزمه کرد
_س..سراج
سراج زمزمه کرد
دزد کوچولو
می دونم کاری که می کنم غلطه!!
اما در این لحظه درست ویا غلط بودنش اهمیتی برام نداره
و می خوام کاری رو بکنم که شک ندارم بعدش به نگاه شماتت امیز وحرفای تندت می ارزه !!!
سپس بلافاصله فاصله رو از بین برد و لب هایش روی لب های سرمه نشست وشروع به بوسیدن او کرد .
اما سرمه هنوز از شوک وگیجی حرف های او درنیامده بود که بانشستن ناگهانی لب های سراج روی لبانش ، در آغوش او خشکش زد
!!!
لب هایش ابتدا ارام و ملایم، سپس تند و محکم بوسیده می شد .
چنان از این بوسه ی آتشین بهتش زده بود که هیچ عکس العملی از خود نمی توانست نشان بدهد !!!
یا شاید هم دلش نمی خواست از آن حالت خلسه و شوک بیرون بیاید .
گویی زمام عقلش را قلب پرآشوب وهیجان زده ش به دست گرفته بود که نمی توانست خوب فکر کند و برای رهایی از آن
وضعیت کاری کند !!
و او با بغض سنگینی که مانند پنجه ای قوی ، گلویش را فشار می داد اعتراف کرد که به این بوسه و آغوش پر حرارت مردی که مدت
ها بود دل در گرویش داده بود احتیاج داشت.
مردی که می دانست چهارچوب آغوشش امن ترین نقطه ی دنیاست !!!
بوی عطر تلخ پیچیده درمشامش و انگشت هایی که بدون هیچ نرمشی در لابه لای موهایش می دوید و خشن نوازش می کرد مزید
برعلت شده بود تا قلب او را درسینه بی تاب تر کند !!!
romangram.com | @romangram_com