#ضربه_نهایی_پارت_401
پلک های سرمه بلافاصله ازحرارت لب های او باز شد .
گویی ان قسمت از شقیقه ش را که با لب های او تماس پیدا کرده بود مذاب داغ ریخته بودند که این چنین آتش گرفته و می سوخت .
نگاه گیجش را از آن فاصله ی نزدیک به چشمهای قیرگون او دوخت .
برای لحظه ای گمان کرد اشتباه شنیده است . خیره در نگاه او چند بار پشت سرهم پلک زد !!
چیزی در نگاه نافذ و وحشی سراج بود که تا حالا ندیده بود یک چیز گرم و سوزان که برای به اتش کشیدن کل وجودش کافی بود !!
به سختی اب جمع شده ی دهانش را قورت داد
. سراج از گوشه ی چشم لرزیدن سیبک گلویش را دید ولبخندی محو روی لبانش نقش بست .
سرمه بی قرار وبی تاب از بازدم حرارت نفس او بر روی صورتش ، به سختی لب زد
_ت.. تنبیه .. اما ..اما ..م..من . .کاری..نکر..نکردم
سراج با دیدن لب های گوشتی او که اندکی می لرزید عنان خود را ازدست داد.
تک خنده ای درگلو کرد
و لب هایش را مماس لب های او نگه داشت .
آن دختر خود هنوز نمی دانست چه کرده است !!
او ناخواسته با قلب او کاری کرد ه بود که هیچ دختر زیبا رویی تا حالا نکرده بود !!!
با شیطنتی نامحسوس زمزمه کرد
_چرا دزد کوچولو کردی !!
_تمام شب رو روی تختم راحت خوابیدی بدون اینکه من حتی بتونم ثانیه ای چشم روی هم بزارم !!
سرمه که از آن فاصله ی نزدیک وبدتر از آن از حرارت آغوش او دستپاچه شده بود خواست سرش راعقب بکشد که بلافاصله دست
سراج از زیر موهایش پشت گردنش دوید وآن راسفت نگهش داشت.
romangram.com | @romangram_com