#ضربه_نهایی_پارت_400

پس خیلی جدی پرسید
_تو به من اعتماد داری سرمه ؟
چنان ناگهانی این سوال را پرسید که سرمه با گیجی سری تکان داد

سراج او را به خود نزدیکتر کرد . حالا بدن لرزان وظریف او کاملا بهش چسبیده بود. سوالش را مجدادتکرار کرد
و سرمه بدون اندیشیدن و ناخواسته به نشانه ی تایید سری تکان داد .
عجیب بود اما
او زندانی بود که به زندان بانش اعتماد داشت !!
لبخندی محو روی لب سراج از این جواب تند او شکل گرفت وچون لب های برجسته ی لرزان و قرمز اورا دید ناخواسته با انگشت
شصتش روی آن کشید .
پلک سرمه بسته شد وسراج لرزیدن گوشه ی پلک اورادید . شقیقه اش نبض گرفته بود وصدای کوبیدن قلبش را واضح می شنید .
فکش منقبض شد ونفسش کش آمد .
برای اولین بار بود که این چنین در مقابل دختری کنترل خود را ازدست می داد وعنان خود را به دست دلش می سپرد .!! دلش لمس
دختری را می خواست که در آغوشش مانند گنجشکی بی پناه می لرزید !!
دختری که توانسته بود در قلب سنگی و یخزده ش راه، پیدا کند و قلبش را از آن خود کند !!
دختری با پرونده ای سفید !!!
فاصله اش را با جسم لرزان اوکمتر کرد
و حلقه ی دستی را که دور کمر باریکش حلقه بود تنگ تر ...
سرش را کمی خم کرد. لب هایش را روی شقیقه ی او جایی که تندترنبض می زد چسباند .
_ دزد کوچولو فکر کنم باید تنبیهت کنم !!

romangram.com | @romangram_com