#ضربه_نهایی_پارت_399
صدای تهدید آمیز هاتف، در یک گوشش وصدای نگران ومهربان سراج در گوش دیگرش باعث شد تا حالش بدتر شود .
خودش هم علت این همه خرابی حالش را نمی دانست .
او دختر ترسویی نبود . اما یک چیز در آن مرد وجود داشت که او را به شدت می ترساند .
چیزی که خود هم دقیق نمی دانست سر ریشه ش از کجاست وذهنش در آن لحظه آنقدر آشفته بود که به کمکش نیاید .
سراج چون سرشانه های لرزان او را دید اخمی کرد .
سرش را از سینه ش جدا کرد و واو را مجبور کرد تا نگاهش کند وچون نگاه به خون نشسته وخیس سرمه در نگاهش قفل شد فکش
لرزید .
در نگاه او ترس و وحشت فریاد می کشید !!
او این نگاه را هرگز در تمام ان مدت که اورا دزدیده بودند ندیده بود . چه بسا که بارها هم در خطر افتاده بود ..
دستش را نوازشگونه روی صورت خیس سرمه کشید وسرمه ناخواسته صورتش را به کف دست او چسباند ودر انی کف دست سراج
خیس از اشک گونه های او شد .
لحظه ای دلش برای این معصومیت سرمه ضعف رفت وباز هم خود را سرزنش کرد که چرا پای سرمه را به این بازی که یاشار راه
انداخته بود باز کرده بود .
لحظه ای پلک باز وبسته کرد تا آرامش خود را حفظ کند .
الان وقت سرزنش کردن یاشار وخود نبود . الان فقط باید مطمئن می شد که آن مرد دندان طلایی که سرمه را تا این درجه ترسانده
بود هاتف است یا نه !!
هرچند که خود احتمال زیادی می داد شخص مورد نظر هاتف باشد . چون پس از رقص با او حال سرمه دگرگون شد!!!
با یاد اوری هاتف مجدادا فکش فشرده شد و برای چندمین بار از خود پرسید
_پدرش چه ارتباطی می تونسته با سرمه داشته باشه !!!
باید سرمه را وادار به حرف زدن می کرد
romangram.com | @romangram_com