#ضربه_نهایی_پارت_398

چون به قسمت دستشویی رسید دیگر نفسش کاملا به شمارش در آمد .
تمام مکالمه ی آن دو مرد با صدای بلندی در ذهنش اکو شد و تکرار شد . لباس در دستانش بلافاصله مشت شد و تصویر چهره ی
یسنا دختر یاشار در ذهنش نقش بست .
_ سرمه !!
با تکان ارام سرشانه هایش ، همزمان با جیغ کوتاهی چشمانش باز شد .
سراج که روی او خم شده بود
کمی خودش را عقب کشید . نگاهی به لباس چنگ شده در دستان او انداخت و لحنی ارام گفت
_هیس نترس منم !!
اروم باش ...
سرمه اما سریع از جای خود بلند شد. چگونه می توانست ارام باشد وقتی صدای تهدید آمیز آن مردی که دندانی از طلا داشت هنوز
درگوش هایش تکرار میشد .

دستانش را روی گوش هایش گذاشت تا شاید مانع از پخش ان صدا شود اما بی فایده بود .
نگاه خیسش را به سراج دوخت و دهان باز کرد اما باز آن صدا در گوشش پخش شد که گفته بود نباید به سراج حرفی بزند !!
ناامید سری تکان داد و به پهنای صورت اشک ریخت و پس از کلی تلاش به سختی لب زد
_س...س..سراج
سراج چون این حال آشفته ی او را دید بازویش را گرفت و او را به سمت خود کشید .جسم لرزانش را در آغوش گرفت و سفت ومحکم
به خود فشار داد ودر کنار گوشش با خشمی کنترل شده زمزمه کرد
_ جونم سرمه
حرف بزن فقط بگو چیشده که دزدکوچولوم رو تا این حد ترسونده!!

romangram.com | @romangram_com