#ضربه_نهایی_پارت_397

مستاصل وسط اتاق ایستاد و به ذهنش فشار آورد تا بخاطر بیاورد که چرا در اتاق اوست !!

درست در لحظه ای که نا امید شده بود نگاهش به پیراهن روی کاناپه ای که در گوشه ی اتاق بود افتاد و روی آن ثابت ماند . ناخواسته
به سمت پیراهن زنانه رفت آن را برداشت وبه سمت صورتش جلو آورد وجرقه ای در ذهنش زده شد .
مهمانی خاتون !!!!
او این لباس را در مهمانی خاتون پوشیده بود .با دیدن لباس گیج تر شد .
احساس می کرد پاهایش توان نگه داشتن وزنش را ندارد وبه شدت احساس ضعف وگرسنگی می کرد .
روی همان کاناپه نشست ولباس را روی پاهایش انداخت وسعی کرد بخاطر بیاورد در مهمانی خاتون چه اتفاقی افتاده که به خوابیدن در
اتاق سراج منجر شده بود !!!
چشمانش بسته شد و کلافه پنجه ای روی موهایش کشید و سعی کرد به ذهنش فشار بیاورد .
اولین صحنه ای که در ذهنش به نمایش در آمد تصویر بازوبه بازوی او و یاشار و پایین آمدن از پله های مرمرین ، زیر سنگینی نگاه
مهمان ها بود.
زبان روی لب کشید .
لحظه ای چشمانش را باز کرد و باردیگر به لباس نگاهی انداخت.
نمی دانست چرا قلبش اینگونه خودش را وحشیانه به سینه می کوبید.
دست روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید . هرچند بی فایده بود !!!
قلبش همچنان تند ومحکم می کوبید..
با احساس وضعف بدی که داشت مجدادا چشمانش را بست .
همه چیز خیلی زود مانندی فیلمی در ذهنش اکران شد .
آشنایی او با پدر سراج . همراهی رقص با او و سراج .. دگرگون شدن حالش و ...

romangram.com | @romangram_com