#ضربه_نهایی_پارت_396

سرمه با احساس تشنگی به سختی چشمانش را باز کرد و زبانش را روی لب های خشک شده ش کشید .
نیم خیز شد که دردی در بدنش پیچید .
تمام عضله های بدنش خشک شده بود .
دستانش را بالا برد و
کش وقوسی به بدن خود داد که بادیدن اتاق نا آشنا در همان حالت ماند !
با کنجکاوی به اطراف چشم دوخت و خیلی زود توانست اتاق سراج را بشناسد !!!
ابتدا خشکش زد اما خیلی زود به خود آمد ودستانش را که در هوا مانده بود پایین انداخت.
خواب از نگاهش به سرعت گریخت وجای خود را به بهت داد .
او در اتاق سراج چه می کرد!!!
سراسیمه ودستپاچه ابتدا به تخت سپس به خود نگاهی انداخت و
چون لباس سفید مردانه ی سراج را برتنش دید هجوم خون را زیر پوست صورتش احساس کرد . لب گزید .
با توجه به شناختی که در این مدت از سراج پیدا کرده بود می دانست حتی اگر خود او لباسش را از تنش در اورده باشد هم به
او دست نزده است .
اما او آنجا ودر تخت سراج چه می کرد ؟!
اولین چیزی که از ذهنش گذشت این بود که این اواخر کاری نکرده بود که سراج تنبیه ش کند .
لحظه ای به نوع تنبیه سراج خنده ش گرفت .
سری به افکارش تکان داد و
از تخت پایین رفت و ناگهان از دردی که در بازوهایش پیچید اخی کشید .
آستین لباس سراج را که برای او گشاد بود بالا داد وچون کبودی دستش را دید بیشتر تعجب کرد .
نگاهی به ساعت انداخت که را نشان می داد وباتوجه به روشنایی اتاق متوجه شد بعد از ظهر است .

romangram.com | @romangram_com