#ضربه_نهایی_پارت_395

تصویر چشم های معصومش حتی برای لحظه ای هم از مقابل چشمانش کنا ر نمی رفت .
در آن چند ماه که دخترک در پرورشگاه بود هیچ کس به سراغش نیامده بود و گزارشی مبنا بر گم شدنش اعلام نشده بود .
و با توجه به زخم های عمیق و حال روحی دخترک بعید می دانستند کسی به سراغ او بیاید !!
دخترک جسما خوب شده بود اما روحا بیمار بود . در آن چند وقت کلمه ای حرف نزده بود وفقط گاهی شب ها ودر خواب صدای
فریادهایش گوش آسمان را هم کر می کرد .
او با آن سن کم به شدت منزوی وگوشه گیر بود واغلب گوشه ی تخت خود کز می کرد وبه نقطه ای خیره می ماند
مشاور پرورشگاه در نهایت گفته بود شاید یک خانواده ی خوب ومتعهد با سرپرستیش بتواند او را از این حالت خارج کند .
مشاور هنگام گفتن این جمله، نمی دانست ناخواسته چه تلنگری به او زده بود
چه کسی بهتر از او که فرزندی نداشت و آرزوی داشتن دختری به زیبایی آن دختر بچه را داشت !!
مهر آن دختر از همان نگاه اول بر دلش نشسته بود !!

و در نهایت تسلیم قلبش شد و اقدام به گرفتن سرپرستی کودک کرد وبا توجه به وضع مالی وشرایط خوبی که داشت توانست
سرپرستی او را به عهده بگیرد .
سکوت کرد وناخواسته
اولین باری که او را در آغوش همسرش گذاشته بود بخاطر اورد .
دخترک در آغوش همسرش ساکت وخاموش اشک ریخته بود و همسرش بهت زده وننو وار آن کودک گریان را در آغوشش تاب
داده بود .
آن دختر علی رقم بیماریش خیلی زود توانسته بود خودرا در دل همسرش مانند او باز کند .
آهی کشید . طاها در سکوت تمام حرف های اورا گوش داده بود ودر نهایت قول داده بود که دخترش را خیلی زود به او بازگرداند .
.....

romangram.com | @romangram_com